خرید بک لینک
دلتنگی که دست از سر دل بر نمی دارد.دلتنگی که فاصله را نمی

فهمد!

نزدیک باشی و اما دور…دور…دور!

تنها که باشی تمام دنیا دیوار و جاده است.

تمام دنیا پر از پنجره هایی است که پرنده ندارند…

پر از کوچه هایی که همه ی آن ها

برای رهگذران عاشق به بن بست می رسند!

خون بهای این دل های شکسته را

چه کسی می دهد؟!

حالا نشسته ام برایت نامه ای بنویسم.

می دانی،نامه ها می مانند حتی وقتی برای همیشه پنهان باشند

قرار نیست این را هم بخوانی…

قرار نیست بیقراری ام را بفهمی!

قرار نیست بفهمی که دوست داشتن چقدر سخت و

عشق چه درد بزرگی است…

قرار نیست که بفهمی چقدر دوستت دارم!

و چه اندازه این دوست داشتنت پیرم کرد…

اما برایت این نامه را می نویسم

برای روزی که تو هم دلتنگ باشی!

برای شب هایی که در تمام فال های حافظ هم خبری

از آمدنش نباشد و هزاربار خاطراتش را

بوییده باشی !

تو فکر می کنی آن روز چند سال خورشیدی دیگر است؟

آن روز چقدر از هم دور شده باشیم؟

پای کدام بن بست کنار کدام درخت پایین کدام پنجره

برای آخرین دیدار گریسته باشیم ؟

هنوز زود است…

برای تو که از حال دلم 1 زود است..

نباید بفهمی که این روزها چقدر دلتنگم…

نباید بفهمی که قدم هایم هر روز پیر و پیرتر شده اند!

و هر روز سایه ام ،کمرش خم و خم تر می شود!

برچسب: نویسنده: کوروش سامانی تاريخ: جمعه 8 دی 1396 ساعت: 12:43

صفحه بندی